به اونايي كه براتون ارزش دارن
بهترين دوست اون دوستيه كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي
حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي
ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم قدرش رو نمي دونيم ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره به دست نياريم نمي دونيم چي رو از دست داديم
اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي تضميني بر اين نيست كه او هم همين كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اين طور نشد خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده
در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد در يك ساعت ميشه يكي رو دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ، ئلي يك عمر طول مي كشه تا كسي رو فراموش كرد
دنبال نگاهها نرو چون مي تونن گولت بزنن، دنبال دارايي ترو چون كم كم افول مي كنه ، دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد ، كسي رو پيدا كن كه تو رو شاد كنه
دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه مي خواي اونو از رويات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني
رويايي رو ببين كه مي خواي ، جايي برو كه دوست داري ، چيزي باش كه مي خواي باشي ، چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي
آرزو مي كنم به اندازه ي كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي ، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي
به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني
هميشه خودتو جاي ديگران بذار اگر حس مي كني چيزي ناراحتت مي كنه احتمالا ديگران رو هم آزار مي ده
شادترين افراد لزوما بهترين چيزها رو ندارن ، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو مي برن
شادي براي اونايي كه گريه مي كنن و يا صدمه مي بينن زنده است ، براي اونايي كه دنبالش مي گردن و اونايي كه امتحانش كردن ، چون فقط اينها هستن كه اهمين ديگران رو تو زندگيشون مي فهمن
عشق با يك لبخند شروع ميشه با يك بوسه رشد مي كنه و با اشك تموم مي شه ، روشنترين آينده هميشه روي گذشته فراموش شده شكل مي گيره ، نميشه تا وقتي كه دردها و رنجا رو دور نريختي توي زندگي به درستي پيش بري ،
وقتي كه به دنيا اومدي تو تنها كسي بودي كه گريه مي كردي و بقيه مي خنديدن ، سعي كن يه جوري زندگي كني وقتي رفتي تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن
Saturday, September 18, 2004
Monday, July 19, 2004
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
امروز بعد از گذر کلی وقت بازم اومدم که یه سر به جایی که یه زمانی باهاش زندگی میکردم بزنم و غباری رو که توی این چند وقت که نیومدم روش نشسته رو پاک کنم.
یه زمانی هر روز من میومدم انجا و یه چیزایی می نوشتم بعدش هم منتظر میموندم تا یکی از راه برسه و یه پیغامی برام بنویسه ولی فکر کنم دیگه کسی اصلاً انجا رو یادش باشه و شاید همه انجا رو یک وبلاگ متروکه بدونن مثل آدما که وقتی از یک جایی میخوان برن همه میگن هیف بود ولی بعدش براشون عادی میشه
دیگه چیزی ندارم بگم موفق باشین
بای بای
سلام
امروز بعد از گذر کلی وقت بازم اومدم که یه سر به جایی که یه زمانی باهاش زندگی میکردم بزنم و غباری رو که توی این چند وقت که نیومدم روش نشسته رو پاک کنم.
یه زمانی هر روز من میومدم انجا و یه چیزایی می نوشتم بعدش هم منتظر میموندم تا یکی از راه برسه و یه پیغامی برام بنویسه ولی فکر کنم دیگه کسی اصلاً انجا رو یادش باشه و شاید همه انجا رو یک وبلاگ متروکه بدونن مثل آدما که وقتی از یک جایی میخوان برن همه میگن هیف بود ولی بعدش براشون عادی میشه
دیگه چیزی ندارم بگم موفق باشین
بای بای
Wednesday, April 21, 2004
سلامممممممممممممممممممممممم بازممممممممممممممم اومدمممممممممممممم
می خوام یه شعر قشنگ براتون بنویسم که یکی از دوستام داده ولی نمی گم کی تا تو کفش بمونین p:p:p:
فقطططططط می کممممممممم خیلیییییی اونووووو دددددوووووسسسسستتتتتتت دارمممممممممممX:X:X:
با هر بهانه در غزلهایم تو را فریاد میزنم
تو را تکرار خواهم کرد
با زنگ نامت این سکوت آباد را آوار خواهم کرد
نام تو را تا بام دیوار بلند شهر خواهم برد
زه آنجا تو را بر خواب این خوش باوران آوار خواهم کرد
هر بار ازمی داشتم چیزی مرا از کار وا می داشت اما قسم بر نام تو آن کار را اینبار خواهم کرد
دیگر نیارم طاقت دل تنگی دور از تو بودن را
آری همین فردا همین فردا تو را دیدار خواهم کرد
هر جا که باشی در مهاق ابرها و دریا ها
حتی تا دیدنت هر راه نا هموار را هموار خواهم کرد.
فعلا با ی ی ی ی ی با ی ی ی ی ی
می خوام یه شعر قشنگ براتون بنویسم که یکی از دوستام داده ولی نمی گم کی تا تو کفش بمونین p:p:p:
فقطططططط می کممممممممم خیلیییییی اونووووو دددددوووووسسسسستتتتتتت دارمممممممممممX:X:X:
با هر بهانه در غزلهایم تو را فریاد میزنم
تو را تکرار خواهم کرد
با زنگ نامت این سکوت آباد را آوار خواهم کرد
نام تو را تا بام دیوار بلند شهر خواهم برد
زه آنجا تو را بر خواب این خوش باوران آوار خواهم کرد
هر بار ازمی داشتم چیزی مرا از کار وا می داشت اما قسم بر نام تو آن کار را اینبار خواهم کرد
دیگر نیارم طاقت دل تنگی دور از تو بودن را
آری همین فردا همین فردا تو را دیدار خواهم کرد
هر جا که باشی در مهاق ابرها و دریا ها
حتی تا دیدنت هر راه نا هموار را هموار خواهم کرد.
فعلا با ی ی ی ی ی با ی ی ی ی ی
Friday, February 06, 2004
سلام ايندفعه هم سلام
نمي دونم براي چی دوباره می خوام بنویسم.
شاید برای گذراندن وقتم باشه شایدم چون می خوام حرف بزنم .
نمی دونم از کی یا از چی بگم ولی احساس می کنم دارم گذشت زمان رو حس میکنم .
گذر زمان بعضی وقتا خوبه ولی بعضی وقتا نه .
زمان خاطره سازه ولی خاطراتی رو که می سازه هم خوبه هم بد .
گذر زمان خیلی وقتا باعث میشه که چند نفر که به هم علاقه دارن از هم جدا بشن.
باید سعی کنیم از گذر زمان برای خودمون خاطرات خوب بسازم.
به امید روزی که همه خاطرات خوب باشن.
نمي دونم براي چی دوباره می خوام بنویسم.
شاید برای گذراندن وقتم باشه شایدم چون می خوام حرف بزنم .
نمی دونم از کی یا از چی بگم ولی احساس می کنم دارم گذشت زمان رو حس میکنم .
گذر زمان بعضی وقتا خوبه ولی بعضی وقتا نه .
زمان خاطره سازه ولی خاطراتی رو که می سازه هم خوبه هم بد .
گذر زمان خیلی وقتا باعث میشه که چند نفر که به هم علاقه دارن از هم جدا بشن.
باید سعی کنیم از گذر زمان برای خودمون خاطرات خوب بسازم.
به امید روزی که همه خاطرات خوب باشن.
Tuesday, December 23, 2003
قصه سبز
هنگامي كه پسر بچه اي بيش نبود علاقه زيادي به پروانه ها داشت.البته شكارشان نمي كرد بلكه ساعت ها به آنها خيره ميشدو از ديدن زيبايي ها و رفتارهاي جالب توجه آنها حيرت ميكرد.
پس از گذشت ساليان متمادي در حالي كه صاحب فرزند پسري شده بودكه چند هفته بيشتر از تولدش نميگذشت دوباره خود رادر حالي يافت كه مسحور يك پيله شده است. پيله را در پارك
پيدا كرده بود .شاخه درخت شكسته بود اما به پيله آسيبي نرسيده بود و پيله همچنان به درخت چسبيده بود.او درست مثل مادرش پيله را به آرامي در يك دستمال قرار دادو با خود به خانه بردو در يك ظرف شيشه اي در بسته قرار دادو چند سوراخ روي ظرف ايجاد كرد تا هوا به خوبي جريان داشته باشد. آنگاه ظرف را بالاي شومينه قرارداد تا از نزديك بتواند شاهد يك ماجراي ديدني و جذاب باشد.مرد با اشتياق و علاقه زيادي به پيله نگاه ميكرداما همسرش علاقه
زيادي از خود نشان نداد. در ابتدا حركت پيله چندان محسوس نبود اماهنگامي كه مرد بيشتر دقت كرد متوجه تكان هاي پيله شد. اتفاق ديگري رخ نداد. پيله همان طور محكم به شاخه چسبيد و هيچ نشاني از ظهور بالهايش به چشم نمي خورد. سرانجام تكان هاي پيله شديد وشديد تر شد.مرد تصور كرد كه پروانه در نتيجه اين تقلاي شديد ميميرد.او درشيشه را باز كرد. يك قلم تراش نوك تيز از كشوي ميزش برداشت و با دقت شكافي باريك در اطراف پيله ايجاد كرد.تقريبا بلافاصله پس از اين كار بالهاي پروانه ظاهر شدند و پروانه از بند پيله آزاد گشت.به نظر ميرسيد كه پروانه از آزادي اش راضي است. بر روي ديواره ظرف و همچنين لبه شومينه راه ميرفت
اما پرواز نمي كرد.مرد ابتدا تصور كرد كه شايد خشك شدن بال پروانه زمان ميبرداما روز ها گذشت و پروانه پرواز نكرد.مرد نگران شد و از همسايه اش كه معلم علوم بود كمك خواست.او همه چيز را براي همسايه تعريف كرد و وقتي كه شرح داد كه چگونه شكاف باريكي روي پيله
ايجاد كرده است همسايه اش حرف او را قطع كرد و گفت:دست نگه دار. حالا فهميدم چرا پروانه ات پرواز نميكند. بايد بداني كه نبرد بي امان پروانه در اين مرحله است كه به آن قدرت پرواز مي بخشد . و اگر اين تلاش نباشد پروانه نميتواند پرواز كند………….
همين واقعيت در مورد انسانها نيز صدق ميكند.گاهي اوقات نبردهاي بي امان در مسير زندگي است كه ما را قوي وقوي ترميكند و تا اين سختي ها و نبرد ها نباشند پيروزي حاصل نميشود.
طبق گفته پا ئولو كوئيلو در كتاب كيمياگر:وقتي انسان يك افسانه شخصي(هدف مشخص) داشته باشد تمامي كيهان دست به دست هم ميدهند تا وي آن را تحقق بخشد اماشرط آن اينست كه فرد در سختيها و شكست ها اميدوار بماند چرا كه گاهي چند شكست جزو مسيرهايي است كه كيهان براي رسيدن ما به افسانه شخصي مان طراحي كرده است.
هنگامي كه پسر بچه اي بيش نبود علاقه زيادي به پروانه ها داشت.البته شكارشان نمي كرد بلكه ساعت ها به آنها خيره ميشدو از ديدن زيبايي ها و رفتارهاي جالب توجه آنها حيرت ميكرد.
پس از گذشت ساليان متمادي در حالي كه صاحب فرزند پسري شده بودكه چند هفته بيشتر از تولدش نميگذشت دوباره خود رادر حالي يافت كه مسحور يك پيله شده است. پيله را در پارك
پيدا كرده بود .شاخه درخت شكسته بود اما به پيله آسيبي نرسيده بود و پيله همچنان به درخت چسبيده بود.او درست مثل مادرش پيله را به آرامي در يك دستمال قرار دادو با خود به خانه بردو در يك ظرف شيشه اي در بسته قرار دادو چند سوراخ روي ظرف ايجاد كرد تا هوا به خوبي جريان داشته باشد. آنگاه ظرف را بالاي شومينه قرارداد تا از نزديك بتواند شاهد يك ماجراي ديدني و جذاب باشد.مرد با اشتياق و علاقه زيادي به پيله نگاه ميكرداما همسرش علاقه
زيادي از خود نشان نداد. در ابتدا حركت پيله چندان محسوس نبود اماهنگامي كه مرد بيشتر دقت كرد متوجه تكان هاي پيله شد. اتفاق ديگري رخ نداد. پيله همان طور محكم به شاخه چسبيد و هيچ نشاني از ظهور بالهايش به چشم نمي خورد. سرانجام تكان هاي پيله شديد وشديد تر شد.مرد تصور كرد كه پروانه در نتيجه اين تقلاي شديد ميميرد.او درشيشه را باز كرد. يك قلم تراش نوك تيز از كشوي ميزش برداشت و با دقت شكافي باريك در اطراف پيله ايجاد كرد.تقريبا بلافاصله پس از اين كار بالهاي پروانه ظاهر شدند و پروانه از بند پيله آزاد گشت.به نظر ميرسيد كه پروانه از آزادي اش راضي است. بر روي ديواره ظرف و همچنين لبه شومينه راه ميرفت
اما پرواز نمي كرد.مرد ابتدا تصور كرد كه شايد خشك شدن بال پروانه زمان ميبرداما روز ها گذشت و پروانه پرواز نكرد.مرد نگران شد و از همسايه اش كه معلم علوم بود كمك خواست.او همه چيز را براي همسايه تعريف كرد و وقتي كه شرح داد كه چگونه شكاف باريكي روي پيله
ايجاد كرده است همسايه اش حرف او را قطع كرد و گفت:دست نگه دار. حالا فهميدم چرا پروانه ات پرواز نميكند. بايد بداني كه نبرد بي امان پروانه در اين مرحله است كه به آن قدرت پرواز مي بخشد . و اگر اين تلاش نباشد پروانه نميتواند پرواز كند………….
همين واقعيت در مورد انسانها نيز صدق ميكند.گاهي اوقات نبردهاي بي امان در مسير زندگي است كه ما را قوي وقوي ترميكند و تا اين سختي ها و نبرد ها نباشند پيروزي حاصل نميشود.
طبق گفته پا ئولو كوئيلو در كتاب كيمياگر:وقتي انسان يك افسانه شخصي(هدف مشخص) داشته باشد تمامي كيهان دست به دست هم ميدهند تا وي آن را تحقق بخشد اماشرط آن اينست كه فرد در سختيها و شكست ها اميدوار بماند چرا كه گاهي چند شكست جزو مسيرهايي است كه كيهان براي رسيدن ما به افسانه شخصي مان طراحي كرده است.
Monday, November 24, 2003
دوستت مي دارم در اندرون قلبم همراه يك راز و يك روياي منحصر بود گرامي داشته ام كه به من اميدهاي بسيار براي داشتن يك فرداي زيبا و نوين را داده است
كه همينك ان را مي بينم و به دان سان كه امروزم فقط به خاطر تو و هديه عشق تو است
ارزو داشتم مي توانستم به تو بفهمانم كه چگونه دوستت مي دارم
همواره درحال جستجو هستم ايك نمي توانم راه انرا بيابم من فقط ان چيزي را
در تو دوست مي دارم كه (تو)را اشكار ساخته است ان (تو)تويي كه در ماورا تويي كه دنيا مي شناسد
و توسط ديگران گرامي داشته مي شود
يك (تو) كه مخصوص من است (تويي)كه هرگز تغيير نمي كند و من هرگز
نمي توانم عشق ورزيدن به او را متوقف كنم
كه همينك ان را مي بينم و به دان سان كه امروزم فقط به خاطر تو و هديه عشق تو است
ارزو داشتم مي توانستم به تو بفهمانم كه چگونه دوستت مي دارم
همواره درحال جستجو هستم ايك نمي توانم راه انرا بيابم من فقط ان چيزي را
در تو دوست مي دارم كه (تو)را اشكار ساخته است ان (تو)تويي كه در ماورا تويي كه دنيا مي شناسد
و توسط ديگران گرامي داشته مي شود
يك (تو) كه مخصوص من است (تويي)كه هرگز تغيير نمي كند و من هرگز
نمي توانم عشق ورزيدن به او را متوقف كنم
Tuesday, November 11, 2003
راه مي روي . در كوير . آفتابي داغ بر سرت مي تابد و تو راه مي روي.با خود فكر مي كني:پس كجاست اين چاه آب؟و بدون هيچ پاسخي راه مي روي.شب هاي سرد كوير را تحمل مي كني با قلبي گرم و روزهاي گرم كوير را با هر آنچه بتواني از خودت بيابي.
هر بار كه به نقشه ات نگاه مي كني مي بيني راه درست است اما هيچ اثري از كوير در نقشه نيست. خوب .نقشه قديمي است. شايد روزگاري اين جا جنگلي بوده بس سرسبز.
هيچ كس اينجا نيست تا كلامي به او بگويي . هيچ چيز اينجا نيست تا دمي دلت را به آن
خوش كني.و تو…….تنها مسافر در اين راهي.
هر روز ميروي وميروي.تا اينكه…………..
دوازده ساعت است كه آب نخورده اي.از ديروزعصر تا به حال و ميداني روز كوير را
بدون آب نميتوان تحمل كرد.
مردن در كوير! كي چنين آرزويي كرده بودي؟چه سرنوشت غريبي!حتي ستاره ها هم
از آن بي خبرند.
بر مي خيزي .كوله بارت را برمي داري در حالي كه ميداني اين آخرين بار است كه
سنگيني آن را تحمل ميكني. لنگان لنگان راه مي افتي.نه.بايد در اين گام هاي آخر استواربود.به اندازه تمام آن چيزي كه در زندگيت نبودي! محكمتر قدم بر مي داري.با هر قدم نگاهي به اطرافت مي كني. كاري كه تا به حال نكرده بودي . چشمت به خارهاي روييده در كوير مي افتد.در دل آنها را تحسين مي كني. چه سماجتي دارند اين خارها.
دوباره به راه مي افتي . از زير سنگي يك مارمولك بيرون مي خزد و به تو زل مي زند.
تعجب مي كني. حيات در اين جهنم داغ هم ادامه دارد.
از خود شرمزده مي شوي . با خود نجوايي مي كني چنان آرام كه خودت هم به زحمت
مي شنوي : واي بر من كه چه زود از همه چي بريدم…..واي بر من
راه ميروي .آفتاب به وسط آسمان مي رسد. اينك تمام وجودت آتش شده است.به خود مي گويي : خوب. اين هم آخر راه من است.ولي كاش از روز اول در اين كوير سرگرداني بيشتر به اطرافم نگاه مي كردم شايد گمشده ام را مي يافتم كاش……….
ملامت فايده اي ندارد وقتي در آخر راه باشي. بگذار اين چند صباح آخر را با آسودگي
خاطر بگذراني.
هر بار كه به نقشه ات نگاه مي كني مي بيني راه درست است اما هيچ اثري از كوير در نقشه نيست. خوب .نقشه قديمي است. شايد روزگاري اين جا جنگلي بوده بس سرسبز.
هيچ كس اينجا نيست تا كلامي به او بگويي . هيچ چيز اينجا نيست تا دمي دلت را به آن
خوش كني.و تو…….تنها مسافر در اين راهي.
هر روز ميروي وميروي.تا اينكه…………..
دوازده ساعت است كه آب نخورده اي.از ديروزعصر تا به حال و ميداني روز كوير را
بدون آب نميتوان تحمل كرد.
مردن در كوير! كي چنين آرزويي كرده بودي؟چه سرنوشت غريبي!حتي ستاره ها هم
از آن بي خبرند.
بر مي خيزي .كوله بارت را برمي داري در حالي كه ميداني اين آخرين بار است كه
سنگيني آن را تحمل ميكني. لنگان لنگان راه مي افتي.نه.بايد در اين گام هاي آخر استواربود.به اندازه تمام آن چيزي كه در زندگيت نبودي! محكمتر قدم بر مي داري.با هر قدم نگاهي به اطرافت مي كني. كاري كه تا به حال نكرده بودي . چشمت به خارهاي روييده در كوير مي افتد.در دل آنها را تحسين مي كني. چه سماجتي دارند اين خارها.
دوباره به راه مي افتي . از زير سنگي يك مارمولك بيرون مي خزد و به تو زل مي زند.
تعجب مي كني. حيات در اين جهنم داغ هم ادامه دارد.
از خود شرمزده مي شوي . با خود نجوايي مي كني چنان آرام كه خودت هم به زحمت
مي شنوي : واي بر من كه چه زود از همه چي بريدم…..واي بر من
راه ميروي .آفتاب به وسط آسمان مي رسد. اينك تمام وجودت آتش شده است.به خود مي گويي : خوب. اين هم آخر راه من است.ولي كاش از روز اول در اين كوير سرگرداني بيشتر به اطرافم نگاه مي كردم شايد گمشده ام را مي يافتم كاش……….
ملامت فايده اي ندارد وقتي در آخر راه باشي. بگذار اين چند صباح آخر را با آسودگي
خاطر بگذراني.
Thursday, November 06, 2003
امروز دلتنگي هايم را فقط به تو مي گويم. شادي هايم را فقط با تو قسمت ميكنم و تنها…… تو را مينويسم .
با گوش جان مي شنوم و حضور سبز تو را در تك تك گلبرگ هاي شقايق هاي وحشي لمسمي كنم.
امروز دلم بي قرار شكوفه كردن است و تو را بهانه مي كند. تويي كه در زمزمه رودخانه جاري هستي.
امروز چون ماهي كوچكي در تب و تاب رسيدن به دريا هستم كه تو دريايي و بهانه اي براي بودن.
امروز جويبارها را مي بينم كه با تلاشي عظيم سنگها را مي شكافند و راه خود را باز مي كنند تا جاري شوند.امروز جوانه ها را مي بينم كه از پس خاك و خس به زحمت سر بيرون مي آورند تا سبز شوند.امروز پرندگان را مي بينم كه به كمك تو لانه مي سازند و نغمه هاي بهشتي سر مي دهند. امروز درختان را مي بينم كه به تو تكيه داده سبزميشوند.جوانه مي زنند و به اميد تابستان راست قامتند.
و امروز خودم را مي بينم كه ميل به جاري شدن دارم…. ميل به راست قامتي…… ميل به سبز شدن و در اين راه تكيه كرده ام به شانه هاي استوار تو. باشد كه حضور سبزت مرا آرامشي دهد وصف ناپذير.
با گوش جان مي شنوم و حضور سبز تو را در تك تك گلبرگ هاي شقايق هاي وحشي لمسمي كنم.
امروز دلم بي قرار شكوفه كردن است و تو را بهانه مي كند. تويي كه در زمزمه رودخانه جاري هستي.
امروز چون ماهي كوچكي در تب و تاب رسيدن به دريا هستم كه تو دريايي و بهانه اي براي بودن.
امروز جويبارها را مي بينم كه با تلاشي عظيم سنگها را مي شكافند و راه خود را باز مي كنند تا جاري شوند.امروز جوانه ها را مي بينم كه از پس خاك و خس به زحمت سر بيرون مي آورند تا سبز شوند.امروز پرندگان را مي بينم كه به كمك تو لانه مي سازند و نغمه هاي بهشتي سر مي دهند. امروز درختان را مي بينم كه به تو تكيه داده سبزميشوند.جوانه مي زنند و به اميد تابستان راست قامتند.
و امروز خودم را مي بينم كه ميل به جاري شدن دارم…. ميل به راست قامتي…… ميل به سبز شدن و در اين راه تكيه كرده ام به شانه هاي استوار تو. باشد كه حضور سبزت مرا آرامشي دهد وصف ناپذير.
Monday, November 03, 2003
سلام من بازم اومدم ایندفه می خوام براتون داستان بنویسم
روزي روزگاري در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي كردند شادي ؛غم ؛غرور؛ عشق و….
روزي خبر رسيد كه به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. پس همه ساكنين جزيره قايق هاشان را مرمت نموده و جزيره را ترك كردند اما عشق مايل بود تا آخرين لحظه باقي بماند چرا كه او عاشق جزيره بود. وقتي جزيره به زير آب فرو ميرفت عشق از ثروت كه با قايقي با شكوه جزيره را ترك مي كرد كمك خواست و به او گفت :آيا ميتوانم با تو همسفر شوم؟
ثروت گفت : خير نميتواني.من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم دارم و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.
پس عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود كمك خواست.
عشق گفت : لطفا كمك كن و مرا با خود ببر.
غرور گفت :نميتوانم. تمام بدنت خيس و كثيف شده . قايق مرا كثيف ميكني.
غم در نزديكي عشق بود.پس عشق به او گفت :اجازه بده تا من با تو بيايم.
غم با صدايي حزن آلود گفت:آه عشق .من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.
پس عشق اين بار به سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آنقدر در شادي و هيجان غرق بود كه حتي صداي عشق را نشنيد.
ناگهان صدايي مسن گفت :بيا عشق من ترا خواهم برد.
عشق آنقدر خوشحال شده بود كه حتي فراموش كرد نام ياريگرش را بپرسد و سريع خود را داخل قايق او انداخت و جزيره را ترك كرد.
وقتي به خشكي رسيدند پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد كه چقدر به پيرمرد بدهكار است چرا كه او جان عشق را نجات داده بود.
عشق از علم پرسيد:او كه بود؟
علم پاسخ داد : او زمان است.
عشق گفت :زمان ! اما چرا به من كمك كرد؟
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت :زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است .
روزي روزگاري در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي كردند شادي ؛غم ؛غرور؛ عشق و….
روزي خبر رسيد كه به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. پس همه ساكنين جزيره قايق هاشان را مرمت نموده و جزيره را ترك كردند اما عشق مايل بود تا آخرين لحظه باقي بماند چرا كه او عاشق جزيره بود. وقتي جزيره به زير آب فرو ميرفت عشق از ثروت كه با قايقي با شكوه جزيره را ترك مي كرد كمك خواست و به او گفت :آيا ميتوانم با تو همسفر شوم؟
ثروت گفت : خير نميتواني.من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم دارم و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.
پس عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود كمك خواست.
عشق گفت : لطفا كمك كن و مرا با خود ببر.
غرور گفت :نميتوانم. تمام بدنت خيس و كثيف شده . قايق مرا كثيف ميكني.
غم در نزديكي عشق بود.پس عشق به او گفت :اجازه بده تا من با تو بيايم.
غم با صدايي حزن آلود گفت:آه عشق .من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.
پس عشق اين بار به سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آنقدر در شادي و هيجان غرق بود كه حتي صداي عشق را نشنيد.
ناگهان صدايي مسن گفت :بيا عشق من ترا خواهم برد.
عشق آنقدر خوشحال شده بود كه حتي فراموش كرد نام ياريگرش را بپرسد و سريع خود را داخل قايق او انداخت و جزيره را ترك كرد.
وقتي به خشكي رسيدند پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد كه چقدر به پيرمرد بدهكار است چرا كه او جان عشق را نجات داده بود.
عشق از علم پرسيد:او كه بود؟
علم پاسخ داد : او زمان است.
عشق گفت :زمان ! اما چرا به من كمك كرد؟
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت :زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است .
Friday, October 10, 2003
* قصه ای از شب *
شب ست
شبی آرام وباران جورده وتاریک.
کنار شهر بی غم ء خفته غمگین کلبه ای مهجور
فغانهای سگی ولگرد می آید به گوش از دور
بکرداری که گوئی می شود نزدیک.
به چشمان سیاه و روی شاداب وصفای دل
گل باغ شب و دریا و مهتاب است پنداری.
درین تاریک شب ء با این خمار و خسته جانیها
خوش آید نقش او در چشم من ء خوابست پنداری.
شب ست
شبی آرام وباران جورده وتاریک.
کنار شهر بی غم ء خفته غمگین کلبه ای مهجور
فغانهای سگی ولگرد می آید به گوش از دور
بکرداری که گوئی می شود نزدیک.
به چشمان سیاه و روی شاداب وصفای دل
گل باغ شب و دریا و مهتاب است پنداری.
درین تاریک شب ء با این خمار و خسته جانیها
خوش آید نقش او در چشم من ء خوابست پنداری.
Monday, September 08, 2003
سلام نمی دونم چرا ولی باز هم اومدم تا بنویسم
بازم امروز دو شنبه است که می خوام بنویسم ولی دیگه نمی دونم از چی یا از کجا بنویسم
دیشب داشتم با یکی از دوستام صحبت می کردم اولین روزی بود که احساس می کرد آزاد شده و مثل یک آدم آزاده داره زندگی میکنه یکمی با هم صحبت کردیم برای من فال گرفت بعدشم در باره غم وغصه صحبت کردیم بعد او خوابید و من همچنان بیدار موندم .
همه رهتند وما موندیم ...
این هم از طرف اون:
آبی آسمان
آبی دریا
این کجا ؟
آ ن کجا ؟
بازم امروز دو شنبه است که می خوام بنویسم ولی دیگه نمی دونم از چی یا از کجا بنویسم
دیشب داشتم با یکی از دوستام صحبت می کردم اولین روزی بود که احساس می کرد آزاد شده و مثل یک آدم آزاده داره زندگی میکنه یکمی با هم صحبت کردیم برای من فال گرفت بعدشم در باره غم وغصه صحبت کردیم بعد او خوابید و من همچنان بیدار موندم .
همه رهتند وما موندیم ...
این هم از طرف اون:
آبی آسمان
آبی دریا
این کجا ؟
آ ن کجا ؟
Monday, August 25, 2003
Sunday, August 10, 2003
در غیبت جهان مرا حدیث حضور نبود
که به رویت آواز هایت
از شنیدن اشیا زاده شدم
من از سر سادگی
از هر چه رفتن خویش را نمی دانستم
ور نه این همه در آداب تجربه
تکلم گریه های خدا نا مکرر نبود
بی آنکه بپرسی می گویمت که کوکوی سر بریده بردیس مس نخواهد شد
یعنی اشارت چشمهایمان را فاصله یست
تكلم هر معنايش
مگر از خواب پلی خاموش یگذارد!
دردا دل خرب هر سو راه!
در این همهمه آیا
پاره سنگ پتباره
دست آینه را خواهد خواند؟!
اینو از طرف پونه نوشتم
که به رویت آواز هایت
از شنیدن اشیا زاده شدم
من از سر سادگی
از هر چه رفتن خویش را نمی دانستم
ور نه این همه در آداب تجربه
تکلم گریه های خدا نا مکرر نبود
بی آنکه بپرسی می گویمت که کوکوی سر بریده بردیس مس نخواهد شد
یعنی اشارت چشمهایمان را فاصله یست
تكلم هر معنايش
مگر از خواب پلی خاموش یگذارد!
دردا دل خرب هر سو راه!
در این همهمه آیا
پاره سنگ پتباره
دست آینه را خواهد خواند؟!
اینو از طرف پونه نوشتم
Friday, August 01, 2003
Saturday, July 26, 2003
��� �� ����� �� ���?���� �� �� �� ��� ��� �� ?����� � �� �� ����� �� ?�? ���� �� ?����� ��� ������ �� ���� �� ��� ?� ����� ��� .
�� ����? ���� ��
�� ����? ���� ��
Subscribe to:
Comments (Atom)